نمایش مهمان ها مابین [].
فقط کاربران ثبت شده مجاز به ارسال هستند
شبى دزدى به خانه شيخ احمد خضرويه رفت و بسيار گشت هيچ نيافت. شيخ آواز داد: اى جوان! دلو برگير و آب را از چاه بركش و طهارت كن و به نماز مشغول شو تا روز چيزى به تو دهم تا محروم نگردى. دزد همچنان كرد. چون روز شد خواجه صد دينار بياورد و به دزد داد و فرمود: اين جزاى عبادت يك شب نماز توست. دزد را حالتى پديد آمد و لرزه بر اندامش افتاد و گفت: زر قبول نمىكنم مرا به راه خدا راهنمايى كن تا دولت لا زوال از درگاه لايزال حاصل كنم. شيخ او را مريد كرد و يكى از اولياى حق شد.( 1 )
1) داستانها و حكايتهاى نماز، ج 1، ص 96.
منبع : دبیرخانه مکاتبه و اندیشه (صبوی صفا شماره 8)